هنر و فرکانسها

در اعماق هر اثر هنری، چه یک تابلوی رنگروغن چندصدساله و چه یک پرفورمنس مدرن، الگویی از فرکانسها نهفته است که مستقیماً بر سیستم عصبی و روان انسان تأثیر میگذارد. این ارتباط نامرئی ریشه در فیزیک کوانتوم، عصبشناسی و حتی ریاضیات باستانی دارد. وقتی یک نقاش ترکیببندی خاصی از رنگها را انتخاب میکند یا یک موزیسین گام خاصی میسازد، در واقع در حال بازی با فرکانسهایی است که مغز را به شیوهای پیشبینپذیر تحریک میکنند. تحقیقات جدید نشان میدهد رنگ قرمز با طول موج حدود ۶۲۰-۷۵۰ نانومتر نهتنها سلولهای مخروطی چشم را تحریک میکند، بلکه باعث افزایش ۱۵ درصدی ترشح نوراپینفرین در مغز میشود، هورمونی که مسئول واکنشهای جنگوگریز است. همین توضیح میدهد چرا نقاشیهای فرانسیس بیکن با سطوح وسیع قرمز خونین، احساس اضطراب فیزیولوژیک ایجاد میکنند.

در موسیقی، فرکانس ۴۳۲ هرتز که به “فرکانس الهی” معروف است، دقیقاً با الگوهای تشدید شوان (Schumann Resonances) – امواج الکترومغناطیسی طبیعی زمین – هماهنگ است. وقتی ویوالدی “چهار فصل” را در این فرکانس مینواخت، شنوندگان گزارش میدادند که احساس اتصال عمیقتری با طبیعت دارند. برعکس، فرکانس استاندارد امروزی ۴۴۰ هرتز که در سال ۱۹۳۹ توسط نازیها به عنوان استاندارد تعیین شد، الگوی کاملاً متفاوتی در مغز ایجاد میکند. اسکنهای fMRI نشان میدهند این فرکانس فعالیت آمیگدال را ۱۲ درصد افزایش میدهد، ناحیهای که با اضطراب و پرخاشگری مرتبط است.معماری گوتیک با محاسبات دقیق ریاضی خود بر اساس نسبت طلایی (۱.۶۱۸) ساخته شدهاست، نسبتی که در فرکانسهای مغز هنگام تجربه زیباییشناسی تکرار میشود. وقتی فردی زیر طاقهای نوکتیز کلیسای نوتردام میایستد، امواج آلفای مغز او با فرکانس ۸-۱۲ هرتز به حالت بهینه میرسند، حالتی که با آرامش عمیق و بینش شهودی همراه است. این همان دلیلی است که هزاران نفر در این فضاها احساس “حضور الهی” گزارش میکنند.

در هنرهای تجسمی، نقاشان رنسانس از تکنیکی به نام “انحراف فرکانسی رنگ” استفاده میکردند. آنها میدانستند ترکیب خاصی از اخرا و لاجورد باعث ایجاد فرکانسهای نوری میشود که مردمک چشم را گشاد میکند. این اثر فیزیولوژیک به بیننده حس “نور الهی” در تابلوهای مذهبی میداد. امروزه میدانیم این ترکیب دقیقاً امواج مغزی تتا (۴-۸ هرتز) را تحریک میکند، امواجی که با حالت خلسه و مدیتیشن مرتبط هستند.
پرفورمنس آرتیستهای معاصر مانند مارینا آبراموویچ از فرکانسهای فروصوت (infrasound) زیر ۲۰ هرتز استفاده میکنند، فرکانسهایی که اگرچه قابل شنیدن نیستند، اما باعث ارتعاش اندامهای داخلی و ایجاد حس ترس مبهم میشوند. در اجرای “ریتم ۰” او، سیستم صوتی سالن طوری تنظیم شده بود که این امواج را منتشر کند و ناخودآگاه تماشاگران را در حالت روانی آسیبپذیری قرار دهد.حتی در هنر دیجیتال مدرن، هنرمندانی مانند رافائل روزندال از الگوریتمهایی استفاده میکنند که فرکانسهای نور مانیتور را بر اساس امواج مغزی بیننده در لحظه تنظیم میکنند. این سیستمهای بیوفیدبک زنده، اثری خلق میکنند که در واقع “با ذهن بیننده میرقصد”. تحقیقات اخیر در مؤسسه فناوری ماساچوست نشان داده وقتی افراد با چنین آثاری تعامل دارند، هماهنگی غیرعادی بین نیمکرههای مغزشان ایجاد میشود، پدیدهای که دانشمندان آن را “رزونانس زیباییشناختی” نامیدهاند.

در سطح کوانتومی، نظریه جدیدی مطرح شده که بر اساس آن، تجربه هنری زمانی به اوج میرسد که فرکانسهای نور یا صوت با فرکانس طبیعی ارتعاشات کوارکهای درون نورونها هماهنگ شوند. این “همآوایی کوانتومی” ممکن است توضیح دهد چرا برخی آثار هنری قادرند مخاطب را به گریه بیندازند یا حالتی شبه عرفانی ایجاد کنند، در حالی که آثار دیگر با وجود تکنیک بینقص، چنین تأثیری ندارند. شاید هنر واقعی نه در رنگها و صداها، بلکه در توانایی تنظیم دقیق فرکانسهایی نهفته باشد که با زبان رمزآلود ذهن و بدن انسان سخن میگویند.