هنر به عنوان نوعی جنون کنترلشده!

بین نبوغ هنری و دیوانگی مرز باریکی وجود دارد که قرنهاست ذهن محققان را به خود مشغول کرده است. این رابطهٔ عجیب آنقدر عمیق است که نمیتوان آن را صرفاً یک تصادف دانست. وقتی به زندگی هنرمندان بزرگ نگاه میکنیم، الگویی تکراری از آشفتگیهای ذهنی، افسردگیهای عمیق و حتی روانپریشیهای آشکار را مشاهده میکنیم. ون گوگ شاید مشهورترین مثال باشد؛ مردی که در اوج بحران روانی گوش خود را برید، اما در همان دوره برخی از تأثیرگذارترین آثار تاریخ هنر را خلق کرد. پزشکی مدرن امروز احتمال میدهد که او از نوعی اختلال دو قطبی همراه با صرع لوب تمپورال رنج میبرده، شرایطی که به طرز عجیبی با ادراک فوقالعاده او از رنگ و حرکت در نقاشیها مرتبط است.

اما ون گوگ تنها نمونه نیست. لوییس وین، هنرمند انگلیسی که به خاطر نقاشیهای گربههایش مشهور است، در اواخر عمر به اسکیزوفرنی پارانوئید مبتلا شد. جالب اینجاست که اگر به ترتیب زمانی آثار او نگاه کنیم، میتوانیم سیر تحول بیماری را در سبک نقاشیاش ببینیم. گربههای اولیه او واقعگرایانه و سرشار از جزئیات بودند، اما به تدریج به موجوداتی انتزاعی تبدیل شدند که با الگوهای هندسی پیچیده و رنگهای تند احاطه شدهاند. روانپزشکان معتقدند این تغییر سبک مستقیماً با تحولات مغزی ناشی از اسکیزوفرنی مرتبط بوده است.


در سوی دیگر طیف، هنرمندانی مانند یایویی کوساما قرار دارند که به طور علنی دربارهٔ تجربیات روانپریشانه خود صحبت کردهاند. کوساما که از توهمات بینایی رنج میبرد، از کودکی دنیا را پوشیده از نقاط بیپایان میدید. به جای فرار از این توهمات، او آنها را به امضای هنری خود تبدیل کرد. امروز آثار “پولکا دات” او به نمادی جهانی تبدیل شدهاند. خود کوساما میگوید: “اگر نقاشی نمیکردم، دیوانه میشدم.” این جمله به تنهایی رابطهٔ پیچیده بین خلاقیت و بیماری روانی را خلاصه میکند.


تحقیقات علمی اخیر در زمینهٔ عصبشناسی شروع به رمزگشایی این ارتباط کردهاند. مطالعات تصویربرداری مغز نشان میدهد که در هنرمندان، ارتباط غیرعادی بین نواحی مختلف مغز وجود دارد. به ویژه، ارتباط قویتر بین قشر پیشپیشانی (مرکز تفکر منطقی) و سیستم لیمبیک (مرکز احساسات) مشاهده شده است. این اتصال غیرمعمول میتواند توضیح دهد که چرا هنرمندان میتوانند احساسات عمیق را به شکلی خلاقانه بیان کنند، اما در عین حال مستعد نوسانات خلقی شدید هستند.با این حال، یک خطر جدی در رمانتیکسازی بیماری روانی در هنرمندان وجود دارد. برخی معتقدند که این نگاه میتواند به تحقیر واقعی شرایط سلامت روان منجر شود. وقتی ما بیماری ون گوگ را به عنوان “بهای نبوغ” میستاییم، ممکن است ناخواسته این پیام را ارسال کنیم که رنج کشیدن برای خلق هنر بزرگ ضروری است. این دیدگاه نه تنها نادرست است، بلکه میتواند برای هنرمندان جوان خطرناک باشد.

در نهایت، شاید بتوان گفت که هنر واقعی نه محصول جنون، بلکه نتیجهٔ کنترل آن است. هنرمندان بزرگ کسانی هستند که توانستهاند طوفانهای ذهنی خود را مهار کنند و آنها را به چیزی تبدیل کنند که دیگران بتوانند درک کنند و با آن ارتباط برقرار کنند. این همان “جنون کنترلشده” است – توانایی عبور از مرزهای عادی ادراک، بدون از دست دادن کامل ارتباط با واقعیت. شاید به همین دلیل است که آثار این هنرمندان چنین تأثیر عمیقی بر ما میگذارند؛ آنها پنجرهای هستند به ذهنی که هم بسیار بیشتر و هم بسیار کمتر از یک ذهن معمولی میبیند.